تو اردیبهشت ماه 92 بود که یکی از دوستان اومد تو خوابگاه و گفت من ارشد دانشگاه تهران قبول میشم! همه بچه ها در تعجب می گفتند از کجا اینقدر مطمئن هستی می گقت خانواده همسرم برام احضار روح کردن روحه گفته من تهران قبول میشم!
اولش یک کم خنده دار بود ولی تکرار این موضوع داشت کم کم برای همه بچه های خوابگاه جالب میشد!!! یکی میگفت من کجا قبول میشم؟ یک میگفت شغل من چی میشه؟ یکی میگفت من با کی ازدواج میکنم؟ خلاصه هزار فکر و آرزو تو ذهن بچه ها درباره آینده شون بود گه میخواستن از روحه بپرسن!!!!
 خلاصه بعد از یکی دو روز ابزار آلات احضار روح آماده شد و پس از دعوا و سرچ فراوان برای این که روح کدام بنده خدایی احضار بشه  بچه ها میخواستن شروع به احضار کنن که من از اتاق رفتم بیرون بماند که چه اتهاماتی بهم زدن گفتن فلانی ترسو هست و از روح میترسه و بیساره و ....
خلاصه ساعت یکی و دو نیمه شب بود که میخواستم برگردم اتاق بخوابم که دیدم در اتاق قفله و لامپ ها خاموشه یک کم در زدم کسی درو باز نکرد نگران شدم اینقدر در زدم که مجبور شدن در و باز کنن دیدم 5 نفر آدم نشستن دور یک کاغذ بزرگ A1 که روش  حروف القبا و عدد نوشته شده و یک نعلبکی که پشت رو روی برگه قرار داره :)
منظره ای کاملا خنده دار برای من و ناراحت کننده برای آنها بود چون میگفتن که بعد از یک ساعت تونسته بودن روح رو بیارن و من با سر وصدا روح رو فراری داده بودم   روحه نعلبکی رو 5 سانتی جا به جا کرده بود (بماند که بعدا یکی از دوستان گفت که خودش نعلبکی رو جابه جا کرده بود)

خلاصه بعد از این قضایا من سرج زیادی تو اینترنت کردم و دیدم همچین چیزی صحت نداره و اگر جیزی احضار بشه جن هست نه روح و بعدا موجب آزار و اذیت میشه ولی نیود گوش شنوا و هر شب بساط نعلبکی و احضار روح پهن بود و این دوست ما اصرار در اصرار که من جهران قبول میشم روحه میخواسته بگه تهران اشتباه رفته رو ج و گفته جهران!!!!!!

یکی دو شبی هم من کنارشون نشستم و شاهد این حرکت شون بودم چیزی که برای من جالب بود و برای اولین بار دارم اینجا مینویسم این بود وقتی که دوستان انگشتان خودشون رو روی نعلبکی میزاشتن و سکوت برقرار میشد چون همه انرژی هاشون متمرکز بود که نعلبکی جا به جا بشه و فکر هاشون هم همین رو میخواست منی که کنار نشسته بودم صحنه هایی که در فیلم ها برای رفتن از یک زمانی به زمان دیگر بوجود میاد رو به چشم دیدم و این خودش یک نشانی از قدرت نا منتهی انسانه که کوه روهم اگه بخواد میتونه جا به جا کنه!
بگذریم نه نعلبکی تکون میخورد و نه اون دوستمون تهران قبول شد ولی اتفاقات خنده داری تو همون شبا رقم خورد که دیگه محاله به چشم ببینیم


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 آبان 1392    | توسط: shilat 88    | طبقه بندی: ماجراهای بچه های شیلات،     | نظرات()

اشتراک این مطلب در :