امروز هم کنکور داشتم  و این 9 امین کنکور واقعی بود که تو زندگیم میدادم نمیدونم آخرین کنکور هست یا نه !!!قبل از کنکور  حول و حوش ظهر و نزدیک اذان حجت السلام ماندگاری داشت در مورد پروژه برداشتن با خدا صحبت میکرد می گفت یکی سرطان میگیره پروژه برمیداره شفا بگیره نماز میخونه ، قران میخونه تا شفا بگیره وقتی گرفت پروژه اش تموم میشه !ناخودآگاه یاد موقع امتحانات تو دانشگاه خودمون افتادم موقع امتحانات تو نمارخونه جا نیست:)))بیشتر بچه ها پروژه برمیدارن اون یکی دو هفته رو!!!!
حرفش جالب بود برام نمیدونستم پروژه بر دارم یا نه!!! کنکور کاردانی به کارشناسی رو تو دانشگاه شمسی پور دادم و بعد از کنکور با یکی از بچه های شورستان بویز (شورستان یکی از روستاهای قزوین هست و این دوست ما تو دبیرستان برا خودش گروه ای به این نام درست کرده بود) داستانی داشتیم با سعید کلی خندیدم تا بخونه رسیدم با این که کنکور رو خیلی بد داده بودم سریع اومدم خونه و پست در كنكور امروز چه بلایی به سرمان آمد! نوشتم اون موقع آمپرم خیلی بالا بود حتی به استاد حیدری ام  انتقاد کردم  و استاد در اولین برخورد گفت راه و روش درس دادن ماهی شناسی عمومی همینه و هیچ وقت سیستماتیک نمیگه و منم قانع شدم بگذریم خیلی به گذشته پرداختم.
امروزم حوزه ام دانشگاه تهران بود (ما تهرانی ها اگه دانشگاه تهران قبول نمیشم حداقل آرزو به دل نمیمونیم دانشگاه تهران میریم و پشت 50 تومنی رو زیارت میکینم!!!!همیشه به اتهام پایتخت نشین بودم محکوم به فنایم حتی در بومی گزینی با رتبه 6000 آزمون سراسری در کنار رتبه 240 هزار باید بشنیم و با رتبه 9 هم باید کنار رتبه 116) روند مثل آزمون کاردانی به کارشناسی بود آزمون با نیم ساعت تاخیر شروع شد .
3 تا از بچه های خزر رو دیدم 2 تاشون رو میشناختم (یکی شون قبلا عاشق یکی از خانم های 88 ای شده بود:))))!!!!!!  ) ناگفته نماند یکی دیگه از بچه های شوری بویز رو هم دیدم . تعداد شرکت کنندگان شیلات بیشتر شده بود کاردانی به کارشناسی 3 نفر بودیم ولی امروز 40 نفری بودیم.....
بعد از امتحان تا همین الان داشتم فکر میکردم چی بنویسم امتحان برام چیزی شبیه یک  تصویر بود که از جلو چشام رد میشد نمیدونستم مقصر من بودم استادا بودن یا جوی که توشون درس میخوندم بهر جون کندنی بود یکسری سوالا رو جواب دادم بعد امتحان هم به همه بچه ها زنگ زدم همه خراب کرده بودن البته تا رتبه ها نیاد هیچی معلوم نیست .نکته ای که برام جالب بود این که اگه واقعا من دانشجوی ترم 8 باید جواب این سوالا رو میدونستم باید به حال این سیستم آموزشی گریست که نه استاد در اون مسئولیتش رو درست انجام میده نه دانشجو!
تو امتحان امروز یاد دو تا از استادها هم کردم یکی از سوال های هیدرو بود اگر اشتباه نکنم استاد صالحی بهمون گفته بودن خدا خیرشان بدهاد و یاد یکی از استاد ها هم کردم چون این ترم باهاش درس دارم اسمش رو نمیگم هیجی بهمون نگفت نمیدونم به اینا دکتری بی سوادی رو کجا میدن!!!
سال 90 وقتی کنکور رو دادم رفتم مشهد یعنی مثل همچین موقعی که دارم مینویسم تو قطار بودم یادش بخیر!آخر این هفته ام نایب زیاره شما هستم و دوباره دارم میرم با امام رضا پروژه بردارم اگه قبول کنه امیدوارم که قبول میکنه....
آخر این قصه هم ای کاش مثل سال 90 شیرین باشه به شیرینی پلی ساکارید و نه به تلخی   توکسین!!
خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی ما رستگار بالاخره آخر این قصه هم یکی صفره .... یکی بیست..... یکی برده ..... یکی باخته ......
*************                     **************                       *************
یکی هست و یکی نیست

یکی صفر و یکی بیست

یکی پست و یکی رذل

یکی نسیه ،یکی نقد

یکی طلاق ،یکی عقد

یکی باخته ،یکی برده

یکی زنده ،یکی مرده

یکی اشک و یکی آه و

یکی خنده بی گاهو

یکی داغ و یکی سرد

یکی اب و یکی سنگ

یکی سرخ و یکی زرد

یکی داد و یکی بی داد

یکی خواب و یکی بیدار

یکی عشق و یکی دیدار

یکی نامه ،یکی بوسه

یکی رفته ،یکی مونده


 بعدالتحریر: شعری که تیتر مطلب و آخر مطلب اومده قسمتی از دیالوگ سریال وضعیت سفید هست من این سریال رو ندیدم ولی وقتی داشتم میرفتم کنکور بخشی از این سریال رو نشون داد به نظرم حرفش جالب بود  شاید یک بخش هایش هم اصلا ربطی به متنی که نوشتم نداشت.


نوشته شده در تاریخ جمعه 20 بهمن 1391    | توسط: shilat 88    | طبقه بندی: ماجراهای بچه های شیلات،     | نظرات()

اشتراک این مطلب در :